عاشق

من که ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد


نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد


من که ميدانم که تا سرگرم بزم ومستي ام


مرگ ويرانگر چه بي رحم وشتابان ميرسد


 پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم


 من که ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست


بين مرگ وآدمي قول وقراري نيست نيست

 من که ميدانم اجل ناخوانده وبيدادگر سرزده


مي آيدو راه فراري نيست نيست


پس چرا پس چرا عاشق نباشم؟؟؟؟؟؟

سوگند

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
 واژه اي  در قفس است

 حرفهايم مثل يک تکه چمن روشن بود
 من به آنان گفتم
 آفتابي لب درگاه شماست
که اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد
و به آنان گفتم
 سنگ آرايش کوهستان نيست
 همچناني که فلز زيوري نيست به اندام کلنگ
در کف دست زمين گوهر ناپيدايي است
 که رسولان همه از تابش آن خيره شدند
پي گوهر باشيد
 لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد
 و من آنان را به صداي قدم پيک بشارت دادم
 و به نزديکي روز و به افزايش رنگ
 به طنين گل سرخ پشت پرچين سخن هاي درشت
و به آنان گفتم
 هر که در حافظه چوب ببنيد باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهدماند
 هر که با مرغ هوا دوست شود
 خوابش آرامترين خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت زمان برچيند
 مي گشايد گره پنجره ها را با آه
زير بيدي بوديم
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم گفتم
چشم راباز کنيد ايتي بهتر از اين مي خواهيد ؟
مي شنيدم که بهم مي گفتند
سحر ميداند سحر
سر هر کوه رسولي ديدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کرديم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودي بود
چشمشان رابستيم
دستشان را نرسانديم به سرشاخه هوش
جيبشان را پر عادت کرديم
خوابشان را به صداي سفر اينه ها آشفتيم

سهراب

يادته گفتي بهم : تا شقايق زنده است زندگي بايد کرد


نيستي سهراب ببيني که شقايق هم مرد


ديگه به چه کسي دلخوش کرد ؟


يادته گفتي بهم : اومدي سراغ من ، نرم و آهسته بيا که مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو


اومدم آهسته ، نرمتر از يک پر قو ، خسته از دوري راه ، خسته و چشم براه


يادته گفتي بهم : عاشقي يعني دچار


فکر کنم شدم دچار


تو خودت گفتي : چه تنهاست ماهي اگر دچار دريا باشه


آره تنها باشه ، يار غمها باشه


يادته مي گفتي : گاهگاهي قفسي مي سازم ، ميفروشم به شما


تا به آواز شقايق که در آن زنداني است دل تنهائيتان تازه شود


ديگه حتي اون شقايق که اسيره قفسه


صاحب يک نفسه


نيست که تازگي بده اين دل تنهايي من


پس کجاست اون قفس شقايقت


منو با خودت ببر به قايقت


راست ميگفتي : کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود


کاشکي دلشون شيدا بود


من بدنبال يه چيز بهترينم سهراب


تو خودت گفتي بهم :


بهترين چيز رسيدن به نگاهي است که از حادثه عشق تر است

عجب صبری خدا دارد

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم همان يک لحظه ي اول که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان ، جهان را با همه زيبايي و زشتي بروي يکدگر ويرانه ميکردم.
عجب صبري خدا دارد    
 اگر من جاي او بودم  که در همسايه ي صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم، نخستين نعره ي مستانه را خاموش، آن دم بر لب پيمانه ميکردم.
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم  که مي ديدم يکي عريان و لرزان  ديگري پوشيده از صدها جامه رنگين ، زمين و آسمان را دگرگون مستانه ميکردم.
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم  نه طاعت مي پذيرفتم، نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گرها تيز کرده، پاره پاره در کف زاهد نمايان سبحه ي صد دانه ميکردم.
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم  که مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه ي اين علم عالم سوز مردم کش، بجز انديشه ي عشق و وفا معدوم هر فکري در اين دنياي پر افسانه ميکردم.
عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم؟ همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد
و گرنه من بجاي او چو بودم يکنفس کي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه ميکردم 
عجب صبري خدا دارد    عجب صبري خدا دارد

پرنده مهاجر

اي پرنده مهاجر اي پر از شهوت رفتن
فاصله قد يه دنياست بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپركها من تو فكر گله‌مونم
تو پي عطر گل سرخ من حريص بوي نونم
دنياي تو بي‌نهايت همه جاش مهموني نور
دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك گور

من دارم تو آدمكها مي‌ميرم تو برام از پريها قصه مي‌گي
من توي پيله وحشت مي‌پوسم برام از خنده چرا قصه مي‌گي

كوچه پس كوچه خاكي در و ديوار شكسته
آدمهاي روستايي با پاهاي پينه بسته
پيش تو يه عكس تازه است واسه آلبوم قديمي
يا شنيدن يه قصه است از يه عاشق قديمي
براي من زندگي اينه پر وسوسه پر غم
يا مثل نفس كشيدن پر لذت دمادم

اي پرنده مهاجر اي همه شوق پريدن
خستگي يه كوله باره روي رخوت تن من
مثل يك پلنگ زخمي پر وحشت نگاهم
مي‌ميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم
نبايد مثل يه سايه زير پاها زنده باشيم
مثل چتر خورشيد بايد روي برج دنيا واشيم